تبليغاتX
قلـــب صبــورم

قلـــب صبــورم

سلام اي مهربان پروردگار پاك بي همتا

خدايا جز تو آيا همرباني هست ؟

گرچه پيمان خودم را با تو بشكستم

نمي شد باورم اما چه زيبا باز من را سوي خود خواندي

عزيزا من گمان كردم كه ديگر راه برگشتي برايم نيست

خداوندا مرا البته مي بخشي ؟

گمان كردم به جرم غفلت از تو

مرا راندي و در را پشت سر بستي !

حبيبا باورش سخت است

اما تو مرا اينك ، براي آشتي خواندي !!!

به پاس آشتي با تو :

من خدايا عهد مي بندم

از اين پس بي شكايت دوست خواهم داشت

بي توقع مهر مي ورزم

به لب هايم تبسم را

به چشمم نور پاكت را

به قلبم مهر ورزي را

خداوندا ، بلنداي دعايت را عطايم كن

تو معشوق همه عالم

از اين پس عاشقي را پيشه ام فرما

 و تو بخشايشي جنس خدا

آيا اميد بخششم بي جاست

خودت گفتي بخوان مي خوانمت اينك مرا درياب

به چشماني كه مي جويد تو را ، نوري عنايت كن

وخالي دو دست كوچكم را هديه اي اينك عطا فرما

خودت گفتي كسي را دست خالي برنگردانيد

كنون اي اولين و آخرينم

بارالاها راست مي گويم

دگر من باخدايم آشتي هستم

ببخشا آن گناهاني كه دور از چشم مردم

در حضورت مرتكب گشتم

گناهاني كه نعمت هاي پاكت را مبدل كرد

خداوندا، ببخشا آن گناهاني كه باعث شد دعاهايم بي اثر گردد

گناهاني كه اميد مرا از تو پريشان كرد

خدايا پيش آناني كه مي گويند ، من را تو نمي بخشي

تو رسوايم مكن

من گفته ام : من مهربان پروردگار قادري دارم

كه مي بخشد مراآيا به جز اين است؟

خدايا ، بين من با آن كه نامت را نمي خواند فرقي نيست؟

اگر من را به عدلت درميان آتش اندازي

ميان آتش من باز مي گويم

هلا اي مردمان

من مهربان پروردگار قادري دارم

كه او را دوست مي دارم

 خدايا خوب مي دانم ، مرا تنها نمي خواهي

خدايا راست مي گويي

غريب اين زمين خاكيت

جز تو كه را دارد؟

مرا مهمان خودت كردي

كريما ، تو پذيرايي از مهمان خود را خوب مي داني

 خداوندا، مرا جز تو خدايي نيست

اگر برگردم از پيش تو با دستان خالي

منكرانت شاد مي گردند

خداوندا شهادت مي دهم ، هستي

شهادت مي دهم ، من مهربان پروردگار عادلي دارم

 گرچه گاهي خود نمي دانم

شهادت مي دهم ، من قلب پاكي را براي مهرورزي دارم ، اما

خوب چه باك از آن كه گاهي هم بگيرد او

گواهي مي دهم من جلوه اي از ذات پاك كبريا هستم

من هستم ، كه او مي خواست من باشم

و مي خواهم من آنگونه باشم ، كه مي خواهد

بيا اي مهربان همراه خوب آيينم بخوان با من بخوان، زيرا اگر با هم بخوانيمش

جواب هر دومان را زود خواهد داد

و گرماي محبت را عنايت كن

زميني بنده ام ، اما يقيني آسماني را عطايم كن

خدايا، مزه ي زيباي بخشش را به كام قلب ما ، بنشان

تو لبخند رضايت را عطامان كن

خدايا ، قلب ما رامنزل پاك خودت را ، از حسادت ها رهايي ده

خدايا، قدرتم ده ، تا ببخشم آن كه من را سخت آزرده است

خدايا من چه مي گويم

چنانم كن كه مي خواهي

مرا آن كن كه مي داني

+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388 14:18 توسط شیــرین و دنیــا |

اينجا شب هنوز مرثيه مي خواند براي گمگشته اي يوسف نشان...


چشم هايم را مي بندم ، به ياد نگاهي که شبي در آسمان خيالم درخشيد و از پس آن همه ي روز هايي که شب شدند و همه ي شبهايي که سرد شدند روزه ي سکوت مي گيرم ... چيزي در من فرو مي ريزد ... هوهوي بادي سرد، رعشه بر اندامم مي افکند ... مي لرزم ... اما نه از سرما ... مي خزم در آغوش گرم ثانيه هايي که به نگاهش مقدس اند ...



سر بر شانه هاي محکم ثانيه هايي مي گذارم که بودن را با او تجريه مي کنند ...! دوباره درد خيالت، روبرويم مي ايستد و من مي مانم و من!  ... من مي مانم و در خود فروريختن ها ... من مي مانم و تکرار غريبانه ي خاطره ها ...

با چشماني دريده از خيرگي در خلسه اي عميق غرق مي شوم ، غصه ها تيشه بر ريشه ي افکارم مي نهند ... آه ... نمي دانم تا کي بايد بود و دل سپرد به سکوت شبگير غم و شمارش کرد تسبيح گسيخته ي عشق را ...


مهربانم ... ياد داري رفتنت را ؟ يادت هست شبي را که در خزان ترانه هايم رفتي و قلبم را به دست سنگين و بي رحم باد سپردي ... ؟ مرا مي برد و چه سنگين مي برد ... چرا که وجود تهي ام مملو از درد و سوالهاي بي جوابم بود ، سوالهايي که جوابي نداشتند و جوابهايي که تسکيني برايشان نبود.... نرنجيدي از غربت عشقم ، از خاکستر شدن آرزوها و ورقهاي به جا مانده از غرورم ... نديدي خلوص ديوانه وار دستهايم را ... ؟

 

نمي دانم که به خاطر داري دوستت دارم ها را ... ؟ بگو... تويي که اينگونه خرمن به خرمن مي سوزاني مرا ،به کدامين آيين مي جويي ام ؟ تو بگو... از فراز آن همه باتو بودن ها و آن همــه بي تو بودن ها... نگاه پر تمناي شب را چگونه تسکين کنم... ؟ بگو...

اي کاش در خزانه باور هاي پريشان خود شمعي بوديم به دور از باد ... افسوس...

حال بنشين و تماشا کن واژه هاي عريانم را ... خميدگي قامتم را ... نقوش کبود قلبم را ... چروک صورتم را ... بنشين و معنا کن صداي شکستنم را ... غروب رفتنت را ... عمرم را ... جوانيم را ... 
 

+ نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388 0:46 توسط شیــرین و دنیــا |

خوابم خواب خواب؛ يعني راستش دلم میخواهد بخوابم خواب خواب، صبح هم كه ساعت تووي

سرش ميزد تا بيدار شوم، پتو را تا خرخره كشيدم و به آفتاب كه با تيغهايش چشمم را خراش

مي داد؛ فحش دادم. دلم مي خواهد مدام بخوابم، چرا کسی نمي فهمد که غمگینم، حجم اين غصه

اندازه اي است كه دلم  تاب كشيدنش را ندارد، اين را از زبانم كه به حرف باز نمي شود و از

 شانه هايم كه هر روز خميده تر مي شود؛ مي فهمم به همين دليل مي خواهم غمهایم را بغل

بگیرم و بخوابم. به حال اصحاب كهف غبطه مي خورم مي خواهم بروم يه گوشه دنج از اين

دنياي بي در و پيكر و بخوابم با هر آنچه از سالهاي دور روي دلم تلنبار شده است از دنياي آدم

بزرگها دور شوم و با خوابگرديهايم بروم سراغ سالهاي دور تر از روزهاي آدم بزرگها. می

خواهم بیدار که شدم چیزی از این روزها یادم نمانده باشد. اصلا من نمی دانم حکمت این همه

خاطره چیست كه خوب يا بد در سرم چرخ ميزند و گاهي بيخ گلويم را مي چسبد و گاهي باري

 ميشود كه صبح تا شب بايد در شهر بچرخانمش؟ چرا همه چیز در گذر همان ثانیه ها در ذهنم

نمیمیرد؟ چرا خاطره ها اين همه جاندار در ذهنم تلنبار ميشوند و از سر و كول هم بالا مي روند كه به يادم بيايند؟
اصلا مي داني مي خواهم همه غصه ها و خنده هايم را بغل بگيرم و بخوابم که دیدن غمگینی ام

دلت را نیازارد، همين

 

+ نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388 15:27 توسط شیــرین و دنیــا |

خيلي خسته ام ... از اين همه دلتنگي ها ... از اين تکراره روزمره ... لحظه اي با من و کلمات سوگوارم باش ... اي يار سفر کرده ! بخوان تا کلماتم عصا بگيرند و از اين خاک سوخته برخيزند ... آه ... اي روشناي شبهاي تاريک  در اين پرچين خاطره ها و گذر ايام ، بيا و تسلاي روح دردمند و رنجورم باش ... اي تنها پناه خستگي هايم ... ديريست چشم به راه آمدنت کور سوي اميدم ميسوزد ...


امشب اينجا واژه ها  ناي ماندن ندارند ، مانده اند در اين وادي بي رنگ تن ، از پي بودني هراس انگيز ، ماندني وسوسه انگيز ... آه ... هيچ کس را باور ديدن نيست ... اينجا هنوز از صداي گريه هاي پرصيلاي شب تنم ميخ مي شود ميان همهمه ي باور نبودنت ... اينجا همه شب از براي نبودنت با نگاهي مانده از هيچ ، پوچ مي شوم و بغض سنگين درونم را بر رهگذران شب مي پوشانم ... اينجا صداي پاي شب هنوز خيس است ولي باور ديدن نيست ... آه اي بيرحم زمانه  بيداد ...


 

مي دانم بايد رفت .... اما قلم رهايم نمي کند ، نمي خواهم تمام شود و دوباره شروع کنم ... مرا بند بگشاي و رها کن از خويشتن ، بگذار زار بگويم تو را ... مرا ناي ماندني نيست ... نيست...

 نميدانم کدامين قسمت از وجودم را اينک مي نويسم ؟؟؟ بر دفتر دل قفلي به ابد زده ام ... آه ... نگو که نمي داني مرا ...


 ميان همهمه ي ستاره هاي سوخته ي شب ، چگونه دل مي شوراني ؟؟؟  اي پايان همه آرزوهايم ... غريبه نيستي بگذار بگويم ... تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است... دلتنگي براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش براي داشتنش داشتم... دوري از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند ... حق من نيست ... به آتش گناهي که عشق در آن سهمي داشت مرا بسوزانند ... رنجي آنچنان زندگي مرا پر کرده است ، آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است ، آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند ... دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... همه عمر داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا مي سوزاند ... و من اين تاوان سنگين را با جان و دل پذيرا شدم ...          


 به او نگاه مي کنم ... به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند ... به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خنديد و دنيايم را ستاره باران مي کرد ... به او که باورش کردم و دل به او باختم ... به او که تکه اي از قلب مرا با خود برد ... به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ، هرگز به روي دنيا بازشان نکنم ...

سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ، شايد زمان داغ مرا بهبود بخشد ... ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387 0:15 توسط شیــرین و دنیــا |

تا اينجا براي خودم نوشته ام ... و او ... از اينجا به بعد هم همين طور خواهد بود ... اما وقتي ميبنم دارد کمرنگ مي شود ، دلم مي گيرد ... حس مي کنم نمي خواهد اينجا باشد . لاي حرف هاي من ... حس مي کنم اينجا براي بودنش خيلي کوچک است . و يقين دارم که کوچک است ... قبل تر ها اگر قلمم حرکتي مي کرد ، گرمايش را توي قلبم احساس مي کردم ،گرمايي که همه اش به خاطر او بود ... نه! اصلاً خودِ او بود ... حالا ولي فقط سردي حس مي کنم و سکون ... حتي اشک هايي که به خاطر او ميهمان چشمانم مي شوند ، سردند ... يک زمستان کامل توي وجودم جا خوش کرده ... زمستاني که نمي دانم چقدر طول خواهد کشيد ، اما در انتظار بهار خواهم ماند ... منتظر روزي که برگردد و گرماي اشک هايم را برگرداند ...



مي گفت چرا نمي نويسي ؟! ... گفتم نمي توانم . همه ي جمله هايم با «کاش» شروع مي شوند .اين جمله ها را دوست ندارم ... مي گفت کاري ندارد که ... جاي اين که بنويسي « کاش که... » بنويس « شکر که ... » ...



مي بيني ؟! من هم نمي نويسم که : کاش بودي ... مي نويسم : شکر که روزي بودي ... و من بودنت را حس کردم ... و من با بودنت عشق را مزه کردم ... و من درد نبودنت را چشيدم ... و من فهميدم چقدر مي توانم دوستت داشته باشم ... اما ...



.



.



.



... کاش برگردي ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387 22:46 توسط شیــرین و دنیــا |

چيزي نمي تونم بگم قرار از من بگذري چيزي نگو مي فهممت بايد از اين خونه بري

چند سال از امشب بگذره تا من فراموشت كنم؟؟؟؟؟

تا با يه دريا تو خودم خاموش خاموشت كنم

تنهايامو بعد از اين با قلب كي قسمت كنم؟؟؟ واسه فراموش كردنت بايد به چي عادت كنم؟؟؟

 تو بايد از من رد بشي من بايد از تو بگذرم كاري نمي تونم كنم بايد بيفتي از سرم

بعد از تو بايد با خودم تنهاي تنها سر كنم يك عمر بايدبگذره تا امشب و باور كنم

چند سال از امشب بگذره تا من فراموشت كنم؟؟؟؟؟

چند سال از امشب بگذره با من يكي هم خونه شه احساس امروزم به تو تنها يه شب واروونه شه

تنهايامو بعد از اين با قلب كي قسمت كنم؟؟؟

چيــــزي نمـــــي تونـــــم بگـــــــم.............

 

+ نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387 20:27 توسط شیــرین و دنیــا |

واى اگر يلدا بيايد و تو نيايى

سلام به تو كه آشناى من هستى

نمى دانم هنوز هم حرف دلهايم را دنبال مى كنى يا نه؟ اما من هنوز هم ردپاهايت را در خاطراتم دنبال كرده و از همه آنها به تو مى رسم.

شب يلدا در راه است. حيف است كه بلندترين شب سال را بى هم و با غم باشيم. چه مى شد اگر داستان آشتى ما، قصه شب يلدا مى شد.

مى خواهم از تو شكايتى بنويسم تا حكايتى از همه حرفهاى در گلو مانده و دردهاى هيچ كس نخوانده ام باشد. اما هيچ لغتى به يارى ام نمى آيد

در یلدای عشقی که به نام تو قلمش می زنم در انتظارت می نشینم، با همه دلواپسی هایم از نامردی های نامردان روزگار.

قاصدک های خیالم را به سویت پرواز می دهم تا نجوای آرامش یلدا را برایت به ارمغان آورند و دلخوش می دارم که چند گاهی از ترنم
خنده ها بر کنارت داشته ام.

 

+ نوشته شده در شنبه 30 آذر1387 19:38 توسط شیــرین و دنیــا |

خداوندا

 

تو كه با باهم بودنمان راضي نميشوي...

 

پس به بي هم بودنمان عادتمان بده.!!!

 

+ نوشته شده در جمعه 22 آذر1387 21:30 توسط شیــرین و دنیــا |

 

 

باز می کنم دفتر خاطرات قلبم را...

اما این بار بدون تو...خودم می خواهم تنها دفتر خاطره هایم را بخوانم..

صفحه ی اول سفید و بدون کلام..

صفحه ی دوم....تویی....نوشته ام " تو"

صفحه های بعد را مرور می کنم..

پر است از لحظه های عشق بازیمان...یادت هست ؟

صفحه ها را می شمارم..

بی نهایت صفحه..

صفحه ای آتش گرفته است.....صفحه را باز می کنم...

آتش چشمانت ، آتشکده ی دفترم شده....

برق چشمانت سوی چشمانم شده...

رنگ چشمانت امید زندیگم شده......

اما چه سودی دارد...

باید از این صفحه هم گذشت و رفت...

صفحه به صفحه خاطره ها کمتر و کمتر می شود....

عشقم کم رنگ نشده.....

اما نمی دانم چه بر سر این دفتر کهنه آمده !

صفحه ها رو به اتمام است...

صفحه ی یکی مانده به آخر نوشته ام...." تو رفتی "

و...

صفحه ی آخر باز هم مانند صفحه ی اول...

نوشته ام " تو " اما...."تو"یی که دیگر "منی " همراهش نیست....

دفترم را می بندم....

بر روی جلد می نویسم " دوستت دارم مهربان نامهربان " !

بوسه ای آتشین هم امضای حرف هایم می شود .....

و........"

 

+ نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387 23:22 توسط شیــرین و دنیــا |

من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر.

من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی،

در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.

من تو را به کسی هدیه می دهم

که  از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن

دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است.

ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد

از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.

همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...

تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید؛

ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟آیا او بیشتر از

من برای تو گریسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز

ولی، تو در عین ناباوری، او را برگزیدی...

می دانم... من دیر رسیدم...خیلی دیر...خیلی...

یك بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برایت تنگ می شود.

روزهایی که تو را نمی بینم، به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به فاصله بین

من و تو،...

 



+ نوشته شده در جمعه 12 مهر1387 16:13 توسط شیــرین و دنیــا |

سکوت عجیبی دارد اینجا تنها من ماندده ام وخیال بودنت

لبخندت ونوشته هایی که.....

با خود چه کرده ای؟؟؟

با من چه می کنی؟؟؟

دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت!!وقتی بلند بلند می خوانمت.

تنهایی عجیبی است دیوانه ام می کند گاهی

وقتی می دانم برق چشمانت را توان دیدن نیست

کاش اینجا بودی درست روبه روی من!!!!!

سکوت می کردیم ودر آن سکوت می خواندیم یکدیگر را.........

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387 15:29 توسط شیــرین و دنیــا |

امشب کنار شمع نگاهت ولادت خودرا به سوگ تشسته ام

امشب میان بغض وتردید مردد مانده ام.

امشب میان اشک هایم، حسرت وآهی بی انتها به تولد رسیده ام

به ابتدای مجدد کودکیم.

امشب سالروز تولد توهمی ساده بود سالروز من.

امشب غربت کودکانه ام به ابتدا رسید.

 کاش امشب سالروز ابتدایم را به جشن رفتن گره می زدیم.

امشب به یاد اشکهای دقایق آغاز تنفسم اشک ریختم .

به یاد سالهایی که اگر بودی ولادت مرا تبریک می گفتی

 وافسوس که امشب نیستی در کنارم تا عاشقانه میلادم را تبریک بگویی.

آری شاید قسمت ما این باشد جدایی- ودوری از هم.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387 11:27 توسط شیــرین و دنیــا |

کسي به من گفته بود روزي که اسطوره هايم بميرند من

متولد خواهم شد

انگار موعد به دنيا آمدنم نزديک است

اما هنوز گاهي دلم براي دستهاي هرزه ي افسونگرت

تنگ مي شود که مرا تا مرز جنون مي برد

و هنوز اسطوره هاي پوشالي ام را ...

تو انگار مرا نمي شناسي

و هرگز به خانه ام نخواهي رسيد

بگذار به دنيا بيايم

همه آنچه خواهم داشت پيشاپيش براي تو و افکار

مسموم و اغواگرت!

موهاي سفيدت را تا هميشه دوست خواهم داشت و

قول مي دهم گناهکار بمانم

اين روزها دلم هيچ چيز نمي خواهد

+ نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387 16:3 توسط شیــرین و دنیــا |

نمی دانم کجا بودم ،  شاید مثل همیشه غرق در دریای اوهام وشاید روحی سرگردان در دشت خاطرات دیروز نمی دانم چه می کردم. شاید می گریستم بدون اینکه سربر شانه هایت داشته باشم وشاید بازهم مثل دیوانگان ازرفتنت فریاد می کردم.

لحظه رفتنت را خوب به یاد دارم لحظه ای که تو پرواز کردی واوج گرفتی و من دلم مرداب شد لحظه ای که من چون عذاداری سیاه پوش بر گور عشقم می گریستم

به یاد دارم شکوه هایم واشکهایم را.ای عزیزترین زندگیم چرا ناگاه این چنین شدی وآتش عشقم را به خاکستری سرد تبدیل کردی مگر نگفتی می مانی تا قیامت؟

تا قیامت راه بسیار است ومن تنها مگر نگفتی نمی گذاری لحظه ای تنها بمانم پس کجا رفتی؟من تنهایم!!

از سیاهی این شبهای بی پایان می ترسم تنهایم مگذار.

ناگاه گرمی دستانی را برشانه هایم حس کردم می ترسیدم نگاهت کنم مبادا رویا باشی آرام آرام چشم گشودم زمانی که درکنارت عاشقانه مانده بودم وناگاه پرتوهای آسمان که دست نوازش پروردگارم بود بر شانه هایم حس کردم اشکی برگونه ام لغزید چشمان خواب آلوده ام باز شد بی اختیار بر جمله ای که بالای سرم بود:

بهارم رفت

عشقم مرد

یارم رفت

وبازیافتم  زنده ام  اما  بدون  تو.......

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387 20:20 توسط شیــرین و دنیــا |

 

تقدیم به توکه چشم هایت را بسته ای و گوش هایت را باهر دودست گرقته ای و هم خانه ات را نمی بینی.حرف می زنی نه با او نگاه می کنی نه به او!!

چه می دانی در دلش چه غوغایی است که من از فرسنگها دورتر هزاران بار بغض شکسته اش را گریه کردم.

 وفاداری به زیر یک سقف ماندن و سر یک سفره نشستن نیست.دریابش بی نشان وخسته نشسته است.

می دانم به یقین دیوانگی را کنار بگذار.

می شنوم حرف هایت را:

به توچه!  نیستی که بیبینی!   نیستی که بفهمی!

مهم نیست ......

هــوایـــش را داشـــته بــاش.

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387 6:48 توسط شیــرین و دنیــا |

من او را دوست دارم.........

                                              او مرا دوست دارد......

      و ما هیچ نسبتی با هم نداریم.......


دست در دست تو تمام خیالاتم را پیاده روی می کنم...........

+ نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387 11:43 توسط شیــرین و دنیــا |

حــکایــت مــن و تـــو

حکایت تشــنه ای است که ظرف آبـی را نشانش می دهند

 وبعد می گویند: "فــرامـــوشــش کــن"

هنــــوز هــم تشـــنه ام......

 


 

رخ به رخ که شــدیم

من مــــات مانــدم

وتـــو چون پادشاهی که از اینگونه فتح ها زیاد دیده باشد

بی اهمیت رد شدی.....

رفتی ومن مات ماندم

 

+ نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387 15:4 توسط شیــرین و دنیــا |

من امروز تورا دارم که می توانم توراحس کنم

امروز است که وقتی دلتنگ می شوم یادتو مرا آرام می کند

امروز هم می گذرد.....

مثل هرروز......

فردا را بی تو چگونه سر کنم....؟

فردا وقتی دلتنگ می شوم شانه های یادتو دیگر نیستند که به آن تکیه زنم......!!!

وتوخود امروز را آوردی ....... خودت چاره ای بیندیش!!!

امروز هم می گذرد!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387 0:10 توسط شیــرین و دنیــا |

وقتي مردم  دور و برم شلوغ نشه
مي خوام باهاش خلوت بكنم
دسته گلو از دستاش بگيرم
به جشن سالگردم دعوت بكنم
وقتي مردم كنار بايستيد هول نكنيد
مي خوام رنگ چشاشو خوب ببينم
اون چشايي كه از گريه سرخ شده
براي آخرين بار عكسي ازش بگيرم
وقتي مردم شما همه بريد
بزاريد اون تنها پيشم بمونه
در گوشم گفته براي آخرين بار
مي خواد قصه ي خواب خوشو  بخونه
وقتي مردم بگيد چيزي رو جا نذاره
هر چي داده ازم پس بگيره
دلي را كه داده از جاش در بياره
جاي زخمش چند تا بوسه بچينه
وقتي مردم هر دومون اشك مي ريزيم

رومونو به خدا مي كنيم يه چيزي بهش ميگيم

اي خدا مواظبش باش زياد غم نخوره
عاشق بود ببخشش اگه بهت بر نخوره

+ نوشته شده در جمعه 21 تیر1387 19:7 توسط شیــرین و دنیــا |

امشب همه چیز روبه راه است.      همه چیز آرام .... آرام

باورت می شود.....؟؟؟

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم با یک "آرام بخش"

تو نگرانم نشو!همه چیز را یاد گرفته ام راه رفتن در این دنیا راهم بدون تو یاد گرفته ام!یاد گرفته ام چگونه بی صدا گریه کنم !

یاد گرفته ام هق هق گریه هایم را با بالشم بی صدا کنم.تونگرانم نشو!

یاد گرفته ام بی تو باشم بی آن که تو باشی!

یاد گرفته ام نفس بکشم بدون تو ... وبی یاد تو....

یادگرفته ام که چگونه نبودنت را با ردپای با تو بودن وجای خالیت را با خاطرات با تو بودن پر کنم تو نگرانم نشو!همه چیز را یاد گرفته ام

یادگرفته ام که بی تو بخندم!یاد گرفته ام بی تو گریه کنم....بدون
شانه هایت.یاد گرفته ام دیگر عاشق نشوم.یادگرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ومهمتر از همه با یادت زنده باشم وزندگی کنم

اما.....هنوز یک چیز است که یاد نگرفته ام که چگونه....!

خاطراتت را برای همیشه از دلم پاک کنم

ونمی خواهم که هیچ گاه یاد بگیرم

تو نگران نشو!

فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387 1:51 توسط شیــرین و دنیــا |

X

آری دنیایمان شیرین است

امـــــــــــــــــــا

آنقدر حجم تنهایمان زیاد است که حتی
قلب صبور مان نیز توان نمی آورد........
....
...
..
.
دست به دعا بر میداریم
برای دنیایمان که شیرین تر شود
و
برای قلبمان که صبور تر


Home
Email
Bahar20

Archives

شهریور 1388

فروردین 1388

اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387



Links

دنیای شیرین
بهترین کد های موزیک برای وبلاگ
طـــراح قـــالــب
** احساسی ترین نوشته ها **
کسب درآمد
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
منبع کد آهنگ برای وبلاگ
Download Books
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های بهاربیست


LinkDump

آرشیو پیوندهای روزانه